شمارهٔ ۵۴۷
دل آشفته دارم، چشم پر خونتنم عورست و جانم گنج قارون
بجانان آشنا شو، تا ببینیمیان گنج جان گنج فریدون
ز عالم فتنه برخیزد بیک بارچو بر دوش افگنی آن زلف میگون
دلم آشفته گردد، عقل حیرانبدامانم بریزد اشک گلگون
مراد عاشقان آن روی نیکوستکه هرچند روز افزون روزی افزون
کسی کو مست آن دیدار باشدچه جای باده نابست و افیون؟
دعای قاسمی دیدار یارستبتشریف اجابت باد مقرون!