گنج

شمارهٔ ۵۴۵

عید و بر قندان تویی، ای جان جان جان منصد هزاران جان فدای عید و بر قندان من
من در آن حسن جهانگیر تو حیران مانده‌اموز جنون من جهانی مرد و زن حیران من
همچو ذره در سماع آیند پیش آفتابگر به کوی عاشقان آیی، که کو مستان من؟
از وصالت جان فنا شد، دل به کام خود رسیدزان کرامت‌ها چه کم؟ ای گنج بی‌پایان من
نیک مهجورم، مگر وصلت به فریادم رسدتا حیاتی یابد از تو جان سرگردان من
ای سرور جان من از آتش سودای توای کمال دین من وی رونق ایمان من
پای تا سر قاسمی مستغرق احسان تستکان احسان‌ها تویی، شاباش، ای سلطان من!