گنج

شمارهٔ ۴۱۴

از شبستان ازل، تا بامداد آب و گلبا تو می بودست جانم، بی تو کی بودست دل؟
امر بس ناممکنست از عاشقی کردن حذرعشق سلطانیست، حکمش برد و عالم مشتمل
واعظا، گر نکته ای از عشق میدانی بگویرحم کن بر ما و بگذر زین حکایات ممل
گر ترا عین عیان باشد ببینی آشکارفیض حق را دم بدم، ساعت بساعت متصل
هر کسی را از خدا حظیست اندر قدر اوراه اهل دل جدا باشد ز راه مستدل
از سماع قول خارج جان و دلها تیره شدجان و دلها آرزو دارد سماع معتدل
قابلی باید که تا از حق کند فیضی قبولچون که ممکن نیست هرگز فاعلی بی منفعل
ذکر جان هر کسی اسمیست از اسمای حقذکر احمد «یامعز» و ذکر شیطان «یامذل »
قاسمی، چون آتش دل تیز شد، درکش زبانکوه آهن را بسوزد چون که گردد مشتعل