گنج

شمارهٔ ۴۱۵

بلبل آشفته حال، از سرمستی بنالموسم هجران گذشت، نوبت وصلست و حال
بلبل شوریده دل، شور و شغب را بهلجلوه گلزار بین، در گذر از قیل و قال
گر همگی آتشی، لیک بدو کی رسی؟پای تو اندر وحل، عقل تو اندر محال
گل بمیان حجاب از همگان فارغستحال برین صورتست، بلبل بیدل، بنال
عشق بفرخنده فال، داد بوجه کمالشوق مرا لم یزل، حسن ترا لایزال
رحمت حق بر رحیم، فرض بود، ای سلیمچونکه دلت شد جمیل، یار نماید جمال
قاسمی، افتاده باش، در طلبش ساده باشکی رسی اندر وصال؟ تا نزنی پر و بال