شمارهٔ ۴۱۳
در تو عجب مانده ام ای عشق شنگنوری و ناری بگه صلح و جنگ
از غم و فکر دو جهان رسته استعاشق دیوانه مست ملنگ
عشق خدا پادشه راست گوستعشق ندارد صفت ریو و رنگ
جرعه ای از جام محبت بنوشباز ره از باده و افیون و بنگ
عشق چو شوریده و دیوانه شدبحر جهانرا بکشد چون نهنگ
چونکه مرا زاهد و هشیار دیدساقی جان باده دهد بی درنگ
قاسم، اگر مست نه ای کژ مرواز تو کسی نشنود این عذر لنگ