گنج

شمارهٔ ۳۹

ای از جمال روی تو تابنده آفتابوز آفتاب روی تو خورشید در حجاب
اندر میان پرده عزت نشسته ایدر آرزوی روی تو مردند شیخ و شاب
تا در هوای عشق تو رقصان چو گرد شدمرغ دلم رمید ز سودای خاک و آب
تو آفتاب حسنی و ما سایه توایمای آفتاب حسن ازین سایه رو متاب
فریاد دور باش برآمد ز هر طرفجان از در تو دور نگردد بهیچ باب
گویی که: عاشقان نرسیدند در وصالچون از تو شد حجاب چه گوییم در عتاب؟
ما قبله جمال تو جوئیم جاودانچون «الصلوة » یار خطابیست مستطاب
گویند: منکری سوی دوزخ روانه شدگفتند عاشقان که: «ذهاب بلا ایاب »
ما بنده توایم، چه بیم از امید و بیم؟ما عاشق توایم، اگر عفو، اگر عقاب
عالم چو قشر آمد و عاشق لباب اوستگر عاشق لبیبی واقف شو از لباب
تیره است وقت ما، که ندیدیم باده ایقاسم، زخم یار طلب کن شراب ناب