گنج

شمارهٔ ۵۱۱

جانم بلب رسید ز غم، ساقی، الامانجانم ز دست غم بیکی جرعه واستان
سر در گمست کار جهان، ساقیا، بیابر بانگ ارغنون بده آن جام ارغنوان
عالم چو بحر دان و بنی نوع آدمیمرغاویان عشق درین بحر بی کران
یادت حیات داد دلم را و تازه کردمانند سرو در چمن و گل ببوستان
گر قصد خون ما کند آن ماه دل فروزدر پیش تیغ دوست رویم آستین فشان
بر عارض تو زلف پریشان کن، ای صنمیک کام ما برآر، اگر سود، اگر زیان
کژمژ مرو و بتهمت مستی، که در طریقما را نشانهاست از آن شاه بی نشان
رویت چو خوب نیست حذر کن ز آینههان! تا خجل نباشی در روز امتحان
«یا غایة الامانی قلبی لدیکم »قاسم ببوی مهر تو زنده است در جهان