شمارهٔ ۵۱۲
چندان که گفتم: خاطر مرنجانرنجید و رنجاند آن شاه خوبان
با آه سردم، با روی زردمسر در بیابان، مانند باران
آشفته حالم، بی پر و بالمپیوسته نالم، مسکین غریبان!
چندان که گویم، نامش چه گویم؟ماه منور، شمع شبستان
مانند رویت وردی ندیدممانند قدت سروی خرامان
همراه زاهد چون نیست ممکنبخش قلندر راه بیابان
هرکس بوصفی این راه رفتندقاسم فنا شد در عشق جانان