گنج

شمارهٔ ۹۴

آن را که قبله اش رخ خورشید انورستاعراض گر کند، بهمه روی کافرست
عاشق بیار واصل و عاقل بهانه جویصوفی برغم واصل و چون حلقه بر درست
واعظ، مگو که: عشق روانیست در طریقپنداشتی که ملک دو عالم مثمرست
زین بیشتر عداوت با اهل دل مکنشرعی معین آمد و عشقی مقررست
آن را که عشق نیست درین راه غافلستسنور راه ماست اگر خود غضنفرست
زاهد بزهد مایل و صوفی باعتقادعارف درین میانه چو کبریت احمرست
جان در سماع عشق تو مستست و چاره نیستشوقی مولد آمد و عشقی قلندرست
باد صبا چو بوی تو آورد در چمنجانها فدای رایحه روح پرورست
بر جان قاسمی نظری کن ز روی لطفزان جا که آفتاب ضمیر منورست