گنج

شمارهٔ ۹۳

بازم نمکی بر جگر ریش رسیدستصد گونه بلا بر من درویش رسیدست
من ناله ز بیگانه ندارم، که دلم راهر غم که رسیدست هم از خویش رسیدست
درد تو بهرکس نرسیدست ولیکنالمنة لله که مرا بیش رسیدست
کیشم همه عشقست و نیاید بصفت راستتیری که مرا بر دل از آن کیش رسیدست
نوش دو جهان را همگی کرد فراموشتا بر دل من لذت آن نیش رسیدست
ای عشق جهان سوز، کجایی؟ که دلم راصد واقعه از عقل بد اندیش رسیدست
گر ناله کند قاسم بیدل، مکنش عیبپیداست از آن ناله که دردیش رسیدست