شمارهٔ ۶۸
دوست در مجلس جان آمد و محفل آراستشیوها کرد که هرگز بصفت ناید راست
باده نوشید و غزل خواند و صراحی در دستهر کجا رفت بدین شیوه قیامت برخاست
گر ترا دیده دل روشن و صافی باشدپرتو نور تجلی ز جبینش پیداست
باده ام دادی و گفتی که: ز ما شاکر باشگر همه شکر شوم شکر تو نتوانم خواست
عشق سلطان وجودست و جهان بنده اوعلم عشق موبد ز سمک تا به سماست
زهد و تقوی و ورع جمله مقامات نکوستهمه عالیست ولی عشق مقام اعلاست
دید در عشق که آشفته و حیرت زده امگفت:کین حیرت و دهشت همه از بهجت ماست
چون خلاص دو جهان از نظر سلطانستورد جانم همه «یا سید» و یا «مولاناست »
فرد را باش،مگو نسیه، که فرصت نقدستفرد و عاشق نشود هر که رهین فرداست
آفرینش بطریقی که نهادند نکوستنظر هر که خطا دید هم از عین خطاست
قاسمی، در ره مقصود بجان باید رفتگر بلایی رسد، آن لام بلا عین عطاست