شمارهٔ ۶۷
خورشید منور ز جمال تو هویداستدر مشرب عذب تو چه گویم که چه سرهاست؟
عارف نکند منع من از عشق تو، آریمجنون چه کند؟ کین کشش از جانب لیلاست
عمریست بسر می برم اندر سر کویتدر سایه زلف تو، که آن مایه سوداست
ناصح ز سیاهی دل خویش ندانستکان زلف سیه پوش تو غارتگر دلهاست
ای دل، همه کس طالب یارند، فاماتا بخت کرا جوید و دولت ز کجا خاست؟
از بوی می عشق تو شد مست جهانیزاهد بخرابات مغان آمد و می خواست
گویند که: آن یار ز قاسم نکند یاداین نیز هم از طالع شوریده شیداست