شمارهٔ ۶۶
چون نور رخت از همه سو ظاهر و پیداستذرات جهان را بولای تو تولاست
آن زلف دلاویز بر آن روی دل افروزآشوب جهان آمد و سر فتنه غوغاست
دل را ز جهان هیچ تمنای دگر نیستجز دولت درد تو، که آن مقصد اقصاست
بالات چو دیدیم دل از دست بدادیمما را چه گناهست؟ چو این فتنه ز بالاست
صد خرقه بیک جرعه دهد صوفی صافیاز جام می عشق تو، کان باده مصفاست
چون شاهد و مشهود یکی دیدم و دانستدر مذهب من اسم همه عین مسماست
ای جان، تو اگر طالب یاری بحقیقتبا درد درآمیز، که آن عین مداواست
از ضعف دل و زردی رخساره میندیشدر عشق قدم زن، که ز معشوق مددهاست
زان حسن دل افروز ز شوق دل قاسمچون شرح توان داد؟ که ناید بصفت راست