شمارهٔ ۴۹۰
به صلاح آمد از اوصاف خدای ذوالمننفس اماره آواره بیچاره من
دیده کز نور یقین روشن و صافی گرددغیر حق هیچ نبیند، نه به سِرّ، نی به علن
نفَسی مست خدا باش و برون آی از خودتا میسر شود این جا دم توحید زدن
دل و جان را به خدای دل و جان باید دادتا به کی همچو زنان بر دل و جان لرزیدن؟
حق یقین است و خیالات جهان جمله گماننتوان نور یقین را به گمان پوشیدن
هرچه در ساغر ما ریخت از آن نوشیدیماگر از باده صاف است وگر از دردی دَن
هر که در دایره عشق تو آمد به نیازواجبش گشت چو پرگار به سر گردیدن
بس محال است درین راه خطرناک، ای دلعشق ورزیدن و از بیم بلا ترسیدن
سالها قاسم بیچاره ز هجران بگریستنوبت وصل شد و تا به ابد خندیدن