شمارهٔ ۴۸
یار همسایه تو شد، دریابهمه اینست «خیر ما فی الباب »
هستی خود ببین و دوست ببینهم برین ختم گشت فصل خطاب
یک زمانم مجال می بایدقصه کهنه و شب مهتاب
یار ما دربدر، بما نزدیکوقت از دست می رود، دریاب
بوی آن یار می رسد ز نسیم«افتح الباب، ایها البواب »
توبه از عشق کرد زاهد شهراز چنین توبه، توبه، یا تواب
بر دل و جان قاسمی بگشادر وصل، ای مفتح الابواب