شمارهٔ ۴۵۴
من ز سودای تو سرگشته و سرگردانمگه بپهلو روم و گاه بسر غلتانم
گر کنی بر من بیدل نظری از سر لطفمکنت هر دو جهان را بجوی نستانم
من بامید وصال تو حیاتی دارمترسم از جور فراق تو بجان در مانم
عقل می گفت: فلانی بکجا رفت؟ دریغ!گفتمش: عاشقم و در صف سرمستانم
عشق می گفت: بکونین مرا کس نشناختگاه توفان و گهی ابر و گهی بارانم
چند گویی سخن عشق حرامست، حرام؟با من این قصه مگویید، که من دیوانم
عشق می گفت بقاسم که: کجا می گردی؟گفت: در دایره نایره انسانم