شمارهٔ ۴۵۳
من بیچاره سودا زده سرگردانمکه باوصاف خداوند سخن چون رانم؟
من و توحید تو؟هیهات! دلم می لرزداین قدر بس که حدیثت بزبان می رانم
کردگارا، ملکا، پادشها، دیاناچونکه بی چونی، من چون ترا چون دانم؟
نظری کن ز سر لطف، که عمریست که مندر بیابان تمنای تو سرگردانم
با هر جودی و قیوم وجودی بیقین«حسبناالله کفی » قاعده ایمانم
همجی کرد سئوالی که: بگو حق بکجاست؟گفتم: آخر همه جا، در همه جا می دانم
من بسامان صفات تو کجا ره یابم؟عاجزم، خسته دلم، بی سر و بی سامانم
گر قبولم کنی از لطف و کرم یک نفسیهمه اقبال جهان را بجوی نستانم
همه جا، از همه رو، روی تو در جلوه گریستمصحف روی ترا از همه رو می خوانم
چند روزیست که قاسم ز تو ماندست جدابس عجب مانده ام، ای دوست، عجب می مانم