شمارهٔ ۴۵۵
مشرب عذب مرا هر نفس از خم قدیممی رسد باده صافی ز کرمهای کریم
هرکسی دل بکسی داد ولی مشتاقاندل و جان را بتو دادند، زهی طبع سلیم!
از شفاخانه احسان تو هرجا همه کس«کل حزب فرحون »اند، زهی لطف عمیم!
گفت آن واصل کامل که:«علیکم بالشام »بوی آن زلف مرا دست بوقت تشمیم
یار اگر تیغ کشد سینه سپر ساخته ایمچاره عاشق بیچاره چه باشد؟ تسلیم
چند ازین عقل و خرد؟ جانب حیرانی رودر فناخانه حیرت نه امیدست و نه بیم
قاسمی باز به تجدید حیاتی نو یافتبوی آن زلف دلاویز چو آورد نسیم