شمارهٔ ۲۷۴
شوری از شیوه شیرین تو پیدا آمدآدم از خلوت عزت بتماشا آمد
لمعه ای از رخ زیبای تو بر عالم زداین همه نور یقین ظاهر و پیدا آمد
قصه عشق تو گفتند گروهی با همکوه ازین واقعه حیران شد و شیدا آمد
موسی و طور ز سودای تو دیوانه شدنداین چنین واقعه برطور تجلا آمد
گفت درویش بمجنون که: بگو، ذکر تو چیست؟گفت:اوراد دلم لیلی ولیلا آمد
هرکه در احسن تقویم بود اول حالآخر قصه او «ثم رددنا» آمد
هرکرا خاطر از ایام بگیرد زنگیصیقل جان و دلش طلعت سلما آمد
قاسمی چون ز می عشق تو شد مست و خرابکمترین جرعه او لجه دریا آمد