گنج

شمارهٔ ۲۷۰

از دولت وصال تو کارم بکام شدبختم بلند گشت و سعادت غلام شد
از جلوه های حسن تو جانم حیات یافتبا چشمهای مست تو عیشم مدام شد
گفتی:سلام ذوق سلامت بدل رسیداین خانه از سلام تو دارالسلام شد
دل را حلال گشت ز عشق تو دم زدنزان دم که یاد غیر تو بردن حرام شد
در عمرها صفای تو باشد قرین حالدل راکه دار کعبه وصلت مقام شد
ازمن برند لمعه نور آفتاب و ماهتاسایه تو بر سر من مستدام شد
چون دید زلف و روی ترا قاسمی بهمدر طور کفر و دین همه کارش تمام شد