شمارهٔ ۲۷۱
آیینه سبب گشت که روی تو عیان شدروی تو سبب بود که آیینه نهان شد
از شرم رخت گشت نهان آینه، آریچون حسن ترا دید که مشهور جهان شد
یک لمعه ز رخسار تو ناگاه درخشیدجانها همه زان حالت خوش رقص کنان شد
با حلقه گیسوی تو هرکس که سری داشتدر عاقبت کار ز سودازدگان شد
از نور تجلی رخت هر که خبر یافتدر لذت دیدار تو از بی خبران شد
سر حلقه سودا زدگانم من مسکینمشکین گره زلف تو تا مسکن جان شد
قاسم دل و دین خواست که در راه تو بازداز بخت نکو عاقبت الامر همان شد