گنج

شمارهٔ ۲۷۲

درمان طلب کردم بسی،این درد را درمان نشدوندر پی سامان شدم،آخر سر و سامان نشد
آمد مه روزه طلب، ما گشنه ایم و تشنه لباین تشنگی از مانرفت،شعبان ما شعبان نشد
چندان قدم زد جان ما در عشق آن جانان ماآسان ما دشوار شد، دشوار ما آسان نشد
ای صوفی رنگین نمد، کی آب استد در سبد؟راهی نرفتی در رشد، کفر تو تا ایمان نشد
عیدست و قربان،الصلا، گر عاشق یاری بیامحروم ماند از قرب حق هر جان که او قربان نشد
راهیست روشن سوی حق، لیکن بقدر مرتبتهر مسلمی اسلم نگشت، هر سالمی سلمان نشد
در جمله اطوار تو با تست یار غار تواین ماه ازین منزل نرفت،این یوسف از کنعان نشد
آن یار چون همراه شد،فرزین جانها شاه شداین عقل سرگردان صفت در حلقه مستان نشد
قاسم، حریف وسوسه در محنتست و مخمصههر احمدی مرسل نگشت، هر موسیئی عمران نشد