شمارهٔ ۵۵۰
الا! ای نفس، خودکامی و خودبیناز آن گشتی اسیر سجن سجین
چه چین در ابرو آوردی که گشتیاسیر لعبتان چین و ما چین
جهان اندر جهان آواره گشتم«فویل ثم ویل للمساکین »
دلم را زنده گردانیده وصلتچو باد صبح دم بر برگ نسرین
بیا، ای ساقی جانها، فرو ریزشراب ارغوان در جام زرین
فدای ماه رویت جان و دلهااسیر زلف مشکین جان مسکین
بیا در باغ و بستان، تا ببینیبساتینست در صحن بساتین
خدایا، از بلای خود نگه داربحق حرمت طاها و یاسین
خدا بین باش، قاسم، تا توانیکه خودبینی نشاید در خدابین