گنج

شمارهٔ ۴۳۴

سفر گزیدم و آهنگ آن جهان کردمبرای حضرت جانان وداع جان کردم
چو اعتماد ندیدم درین دیار غرورچو عقل کل سفر ملک جاودان کردم
مکان خاک فروغی نداشت چندانیز روی خاک توجه بلامکان کردم
چو راستان سخن راستان ادا کردمهزار نعره زدم، رو بر آستان کردم
قدم کمان شد در انتظار روز وصالبآرزوی تو این تیر را کمان کردم
چو باژگونه سخن گفت کار نیک افتادرقیب را که از پار دم عنان کردم
کسی که مشرب عرفان نداشت و منکر بودبگو که: جایگهش گله خران کردم
هزار جان مقدس فدای تحسین شددر آن مقام که اوصاف عاشقان کردم
بقاسمی نظری شد روان ز یار قدیمچو روی خویش بدان فرخ آشیان کردم