شمارهٔ ۴۳۳
اگر بر خاک کویت گرد گردمیقین کز خاک کویت برنگردم
ز بیم هجر و از فکر جداییهمه شب تا سحر با آه و دردم
نشاید عشق پنهان داشت از خلقگواهی میدهد رخسار زردم
ز صهبای فنا جانم شود مستاگر صحرای هستی در نوردم
ره عاشق بجز راه فنا نیستازین هیبت نمی شاید زدن دم
صفت هایت صفت های خداییستچه جای قصه حوا و آدم؟
دو عالم باخت قاسم در زمانیازین معنی همی خوانند رندم