شمارهٔ ۴۳۲
من از سودای جانان نیم مستمبده، ساقی، می گلگون بدستم
مرا جام آر، از آن خم دل افروزکه من این شیشها درهم شکستم
خطایی ناید از من، یا رب، آمیندر آن عهدی که من با دوست بستم
بهر حالی دلم با اوست دایماگر خود مؤمنم گر بت پرستم
اگر جویای آن یاری بتحقیقبجه از جو، که من از جوی جستم
چو چشمش فتنه ای انگیخت ناگاههنوز اندر میان قرقشستم
زناگه آتشی افروخت جانانچو قاسم در میان مجمرستم