گنج

شمارهٔ ۱۸۰

در بزم یار بادهٔ ناخوشگوار نیستاز وهم درگذر، که درین گنج مار نیست
خاکم به باد داد غمش، طَرفه حالتیکز جور دوست بر دل مسکین غبار نیست
ما درد یار را به دو عالم نمی‌دهیموندر دیار ما بجز از درد یار نیست
در راه عاشقی، که دو عالم طفیل اوستعشقست کار مرد ولی مرد کار نیست
فیض حیوة می‌طلبی، یار مست باشهر کس که یار مست نشد مست یار نیست
در سکر عشق فخر و مباهات می‌کنمزان ساقئی که بادهٔ او را خمار نیست
قاسم چو غرق بحر سماعست، ای فقیهاز منع درگذر، که به دست اختیار نیست