شمارهٔ ۱۸۱
از تو به مقصود ره دور نیستگر دل و جان غافل و مغرور نیست
از همه ذرات جهان ظاهرستیار، اگر دیده دل کور نیست
جام من از خم قدیم خداستباده ما باده انگور نیست
ذوق مناجات نیابی به دلموسی جان چون به سر طور نیست
لاف «اناالحق » مزن ای مدعینشائهٔ تو نشائهٔ منصور نیست
مفتی ما فهم نکرد این سخنلقمه باز از پی عصفور نیست
تا رخ چون ماه تو شد در نقابهیچ دلی نیست که مهجور نیست
هیچ دمی نیست که از شوق تودر دل و جان عربده و شور نیست
قاسمی از درد تو دارد نصیببی رخ زیبای تو مسرور نیست