گنج

شمارهٔ ۱۸۲

بی‌جمالت بوستان عیش ما را نور نیستبی‌وصالت خاطر مهجور ما مسرور نیست
دور ماند از دولت جاوید و از بخت بلندهر کرا اندر سر از سودای او صد سوز نیست
زاهدی را که‌اعتقادی هست با مردان راهگرچه بس دورست جانش، لیک بس بی‌نور نیست
عارفی کو آشنای دوست باشد لایزالگاه گاهی گردم از دوری زند، هم دور نیست
خواستم دادن نشانی از کمال حسن یارلیک جان‌ها را از آن جان جهان دستور نیست
ای فقیه، از ما مرنجان دل، اگر می می‌خوریمجام سر مستان عشق از باده انگور نیست
با رقیب ما مگو از صفوت جام شرابکاین چنین مرآت روشن لایق آن کور نیست
زاهد ما قصه تقلید می‌گوید به عامگرچه عذر لنگ می‌آرد‌، ولی معذور نیست
بیت معمور‌ست جان قاسمی، ناصح، بدانبیت معمور تو همچون بیت ما معمور نیست