شمارهٔ ۱۸۳
بی یاد دوست در دل مستان سرور نیستبی روی او بکعبه و بت خانه نور نیست
هرچند قدس ذات ز اشیا منزهستدر هیچ ذره نیست که حق را ظهور نیست
واعظ ز من برآ و مگو قصه منبریبگذر ازین مقام، که جای حضور نیست
چون آفتاب حسن جهانگیر جلوه کرداین جلوه را ببیند هرکس که کور نیست
جان را حیات داد، دل و دیده را جلااین عشق چاره ساز کم از نفخ صور نیست
زاهد بزهد و توبه و تقوی مزینستچون نیست نیست، نشائه او بی غرور نیست
در راه آشنایی و اسرار معرفتجانی که غیربین بود، آن جان غیور نیست
در عاشقی گریز، که دارالامان هموستکانجا همه هدایت حقست و زور نیست
قاسم، بهشت حضرت حق را بجان طلبکان جلوه گاه حور و مقام قصور نیست