شمارهٔ ۵۵۸
منت خدای را، که در اطوار ما و طیندر قید مال و جاه نشد جان نازنین
در هر نفس بصدق و صفا ذکر جان و دل«ایاک نعبد» ست و «ایاک نستعین »
هرجا که بود حضرت حقست بود ماستهرجا که مستعان بود آنجاست مستعین
ما را بیک کرشمه رهاندی ز فکر ماای عشق چاره ساز، چه گویم؟ صد آفرین
بانگی زدم بکوی قلندر که «ماالفنا»؟گفتا؟ اگر نه خویشتنی، خویشتن مبین
اکوان بر آستان جلال تو سر نهندآن دم که برفشانی از حالت آستین
تا در میان رقص فنا جان فشان شویمآن زلف را برافشان، ای شاه راستین
گویند: نیست غیر خدا، گفت عالمی :معنی رب جداست ز معنی عالمین
قاسم، بلی ولیک همان فیض فضل اوستکاظهار عالمین شد و اقرار متقین