شمارهٔ ۶۲۱
روی دل را بسوی جان داریوین حکایت ز جهان نهان داری
رو، مقلد مباش در ره عشقکه عیان در پی عیان داری
هله! ای روح، از هوا و هوسکه ره شاه با نشان داری
اندرین ره، که شیر مردانندروبهی گر تو فکر جان داری
دل ز مستان راه بر نکنیاگر از باده سر گران داری
سخن عقل ظاهری مشنواگر از عشق ترجمان داری
قاسمی، شادمان و خرم باشیاد ما در میان جان داری