گنج

شمارهٔ ۶۲۲

حکایتی دو سه دارم، به شرط دستوریز حد گذشت به غایت زمان مهجوری
چو آفتاب جهانتاب ظاهرست حبیبحجاب مایه جهلست و پایه کوری
بیا به مجلس مستان، سجود کن، بستانشراب ناب «اناالحق» ز جام منصوری
اگر ز جام محبت به جرعه‌ای برسیهزار قیصر و خاقان، هزار فغفوری
تو را ز لذت مستیّ و عاشقی چه خبر؟که در حقیقت معنی ازین سخن دوری
اگر مقرب شاهی، کجاست طلعت شاه؟ولی مقرب حق نیستی، که مزدوری
ز حق نصیب نداری ولیک خوشحالیکه در میان خلایق به زهد مشهوری
شراب ناب محبت حیات جان بخشدبه وصف راست نیاید حدیث موفوری
ز قاسمی بشنو: مست باش، یا مستورکه هر دو راست نیایند: مست و مستوری