گنج

شمارهٔ ۸۴

دیده ام تا بر رخ آن گل عذار افتاده استاشک سرخم بر رخ زرد آشکار افتاده است
هر کسی را اختیاری هست در عالم، مراعشق او بر هر دو عالم اختیار افتاده است
مست و حیران و خرابم از کمال حسن یارتا دو چشم نرگسینش در خمار افتاده است
گفتمش: عمر عزیز، آخر خرابم از غمتز آتش عشق توام جان در شرار افتاده است
از کمال کبریا محبوب سویم ننگریستگفت: ما را چون تو هر جا صد هزار افتاده است
گفتم : آخر جز پریشانی ندارم هیچ کارتا مرا با زلف مشکین تو کار افتاده است
گفت: قاسم، بر سر خاک مذلت پیش منچون تو بسیاری پریشان روزگار افتاده است