شمارهٔ ۴۲۸
یک جام به جانی دهد آن ساقی خودکامالمنة لله، زهی بخت و سرانجام؟
این جام تو اندر دو جهان مقصد اقصاستانعام تو عامست ولی کی شود این عام؟
آشفته آن غمزه دل عالم و عامیسودازده عشق، اگر پخته، اگر خام
دنیا همه دامست و درو دانه تزویرآسوده و فردیم، هم از دانه، هم از دام
گر عشق نداری و غم عشق نداریآخر بچه کار آیی؟ ای عام کالانعام
بر مرکب عرفان ره تحقیق توان رفتخوش راه نوردیست، گهی تند و گهی رام!
گر نور یقین جلوه گر آید بحقیقتفارغ شود از لات و هبل عابد اصنام
رمزی دو سه از جانب آن یار عیان کنعالم نشود دل مگر از جانب علام
قاسم، ستم یار نهایت نپذیردهرگز نرسد واقعهٔ هجر به اتمام