شمارهٔ ۴۲۹
بیا، که نوبت رندیست، عاشقم، مستمبریدم از همه عالم به دوست پیوستم
حبیب جام می خوشگوار داد به دستهنوز میجهد از ذوق جام او دستم
مرا پیاله مده، جام یا صراحی دهخراب و بیخود و مستم، پیاله بشکستم
ز جام شوق تو ما لایزال مست شدیمچو راه باده ببستند دم فرو بستم
در آرزوی وصال تو سعیها کردمچو شمع سوخته گشتم ز پای بنشستم
میان توده این خاکدان اسیر شدمبآرزوی تو از خاکدان برون جستم
بقاسمی نظری کن، که مست مجلس تستچو مست شوق تو گشتم، ز خویش وارستم