گنج

شمارهٔ ۱۹۷

در صومعه و دیر مغان هیچ سری نیستکز آتش عشق تو در آن سر شرری نیست
ذرات جهان آینه سر الهنددر کوچه ما عاشق صاحب نظری نیست
در مجلس زهاد خبر جستم از آن یارگفتند: خبر اینست که: ما را خبری نیست
در وادی تاریک جهان مرد بزاریآن را که دلیلش رخ همچون قمری نیست
جایی نتوان یافت، که از عکس جمالشبالا شجری، دل حجری، لب شکری نیست
اسرار خدا فاش مکن، تا که نگویند:در روی زمین هیچ کس از وی بتری نیست
گویند که: این راه درازست و خطرناکگر راست روی راه خدا را،خطری نیست
گر بار درین کوچه طلب کرد مقلدبارش کن از آن بار، که کمتر ز خری نیست
در دست دوای دل بیچاره قاسمجز درد درین راه دگر چاره بری نیست