گنج

شمارهٔ ۱۹۸

ز بحر عشق تو هر قطره ای چو دریاییستبکوی وصل تو هر پشه ای چو عنقاییست
هزار دیده کنم وام، اگر توانم کردکه در جمال تو هر دیده را تماشاییست
دل مرا بهوای تو ذوق سربازیستمقررست که در هر دلی تمناییست
بهیچ رو نبرم ره بکوی آزادیمرا که هر سر مویی اسیر سوداییست
مگر بگوشه چشمی نظر بمستان کردمیان شهر بهر گوشه شور و غوغاییست
سخن بلند شد، اکنون بلند می گویمکه: خاطرم بهوای بلند بالاییست
بلند بالا یعنی رفیع قدر جلیلچنین شناسد هرجا که عقل داناییست
چو لفظ اسم شنیدی پی مسما شوکه قول مردم شوریده دل معماییست
بگو بقاسم: در کوی عشق جا کردینگاه دار ادب را، که بس عجب جاییست