گنج

شمارهٔ ۴۳۹

منت از دل بصد جان دوست دارممنت از جان بصد دل بردبارم
مرا در هر دو عالم جز تو کس نیستتویی در هر دو عالم یار غارم
چو من از منزل اول گذشتمدوم منزل میان وصل یارم
از آن جامی که روز وصل خوردمچو روز هجر شد اندر خمارم
نقاب از آفتاب رو براندازکه پیش آفتابت ذره وارم
وصالت آرزو وین حد من نیستز گستاخی دل بس شرمسارم
بنار آتش هجران مدارمکه من بنیاد عشقت را مدارم
فدایت جان و دلها، روی بنماکه در میزان هجران بی قرارم
به وصلم تربیت فرما، که دایممیان درد هجران سوگوارم
بیک ضربت مرا از خویش بستدمن از تیغ تو چون منت ندارم؟
نیاز قاسمی از حد گذشتستز حد بگذشت چشم انتظارم