گنج

شمارهٔ ۴۳۸

گر بنالم من از این درد که در دل دارمبس عجب نبود اگر رحم کند دلدارم
کهنه گنجیست درین کنج نهانی پنهانترک سر گویم و آن گنج نهان بردارم
قسمتی کان ز ازل رفت چه شاید کردن؟من بر آن قسمتم، ار زاهد، اگر خمارم
گفتمش: رو بنما، گفت که: هی! حد تو نیستخجل از گفته خویشم، پس سر می خارم
اشک گلگون مرا رحم کن، ای جان و جهانکه بسودای تو از دیده فرو می بارم
عاقبت کشته شمشیر غمت خواهم شدمن که از واقعه عشق تو بر خور دارم
هیچ کس غیر تو در جان و دل قاسم نیستحالم اینست، اگر مستم، اگر هوشیارم