شمارهٔ ۴۳۷
دینار نمی خواهم، من عاشق دیدارماغیار نمی خواهم، من شیفته یارم
گویند که: در عشقش صد جان بجوی باشدگر کار بجان آید، والله که خریدارم
فردا که قیامت بو، هرکس بر کس میشومن جمله ترا دانم وز جمله ترا دارم
گویی: دل و جانت را پیوسته بما رو کنحق عالم و علامست، پیوسته درین کارم
گویند که: منصوری، منصوری و مشهوریاز تندی اسرارم منصور زند دارم
با من بجفا گفتن در می نتوان سفتنمن مرد سحر خیزم، من رند جگر خوارم
زان آتش گلناری، کز سبزه دمد بیرونمن نار نمی خواهم، من عاشق گلنارم
در خانه آب و گل، غافل منشین، ای دلدر خانه جان و دل، من خازن اسرارم
من قاسم درویشم، من عاشق دلریشممن حافظ اسرارم، من ساکن خمارم