شمارهٔ ۴۳۶
بدوستی، که ترا نیک دوست می دارمبجان دوست، که از غیر دوست بیزارم
یکی چو من نبود در جهان کون و فساداگر حجاب دویی را ز پیش بر دارم
گناه بنده عظیم و عذاب دوست الیمولی برحمت و فضلش امیدها دارم
بپیش تیغ تو هر دم هزار جان بدهمبجان دوست، که با تیغ تو سری دارم
بگفتمش: بکرم رفع کن حجابم، گفت :تویی حجاب، ترا از میانه بردارم
هزار بحر کشیدم، هنوز یک قطرهاگر بدست من آید بجان خریدارم
ز قاسمی خبر این جهان چه می پرسی؟به دوستی، اگر از خویشتن خبر دارم