گنج

شمارهٔ ۶۵۶

جراحات دلم را تازه کرد آن یار روحانیکه ما در هر جدیدی لذتی داریم، اگر دانی
طریق عشق ورزیدن، ز جان خویش ترسیدنمحال امری‌ست ناممکن، چرا در بند امکانی؟
گهی از چشم مخمورش سخن رانم، زهی مستی!گهی در زلف او پیچم، زهی سودای طولانی
مرا گویی که: بانی سعادت‌هاست عشق ماچه سازم چاره؟ چون در دل خرابی می‌کند بانی
به درد دوست بیرون شو ز دنیی، زان که در عقبیغلام خاص آن باشد که دارد داغ سلطانی
جبین بر آستان دوست باید سود و فرسودنچنین بردند مردان پیش کار خود به پیشانی
به بزم عاشقان، صوفی، ملاف از درد دوشینهمیان مجلس رندان چه جای این گران جانی؟
برآور از گریبان سر، ببین کز پرتو رویشدو عالم شعشعانی شد، چرا سر در گریبانی؟
بیان دین و ملت کن، به معنی، گر خلیلی توید بیضا عیان فرما، اگر موسی عمرانی
چه محرومی؟ چه ناقابل؟ که در عمری ندانستیرموز سر عاشق را ز تسویلات شیطانی
ز «کان الله » خبر داری، بگو کان چیست در معنیز صد گوهر یکی بنما، اگر در اصل ازین کانی
به پای عقل نتوان رفت ازین دریای بی‌پایانمگر حیران شوی، ای دل، به حیرانی به حی رانی
دوای درد باطن را ز اهل عقل کمتر جوکه از موری مسلم نیست اعجاز سلیمانی
هزار الله اکبر گفت جان من، بحمداللهکه جامی نوش کرد از دست سرمستان سبحانی
بیا ای عشق خوش حالت، که هم ریشی و هم مرهمتویی کشتی، تویی دریا، تو نوحی، هم تو توفانی
ز خود جوهر چه می‌جویی، که هم دریا و هم جوییتویی معشوقه و عاشق، که هم جانی و جانانی
سخن کز روی حق باشد، بر او کس را چه دق باشد؟چو با حق متفق باشد، چه سریانی، چه عبرانی؟
ترا چون آینه گوید که: زشتی و سیه‌روییچو از رویش خجل گردی، ازو چون رو نگردانی؟
مسلمانان به عرض و نفس و مالند از تو ناایمنز گبران کمتری، اما به قول خود مسلمانی
سواد ظلمت کفر است در سیمای تو پیدادل دانای درویشان سجنجلهای ایمانی
چو دونان بهر یک من نان ز یک منّان مشو غافلبه یک منان توجه کن، چرا در بند دو نانی؟
رضای حق نگردد جمع هرگز با هوای تونگر: تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی!
اگر با عشق همراهی، برو نوبت بزن شاهیرسید از ماه تا ماهی عنایت‌های ربانی
مگو: همچون منی را کی به وصلش دسترس باشد؟سعادت را که می‌داند؟ مگر باشد که بتوانی
برو خود را نکو بشناس، کاندر عرصه عالمهمه فرعند و تو اصلی، همه جسمند تو جانی
به روز وصل جانبازی قاسم دید، جانان گفت :«سقاک الله » و طوبی لک که در این عید قربانی