گنج

شمارهٔ ۲۲

هرچه آن می رود از حد سمک تا بسمافاعلش را نتوان گفت که چونست و چرا؟
نوبت هجر مطول شد و ز اندازه گذشتگر درین حال بماند دل من واویلا
من ازین آتش سوزنده که در سر دارمهمچو شمعم همگی محو کند سر تا پا
آخر، ای یار دل افروز، چه بودست و چه شد؟نظری کن بسوی بنده خود احیانا
نظر تست که گویند: حیات طیبنفس تست که گویند: «که یحیی الموتا»
تا بکی تیر ملامت رسد از هر سویی؟تیر پیداست ولی شست و کمان ناپیدا
قاسمی را چه غم از سرزنش دشمن و دوستعشقبازی ز ازل گشت نصیب دل ما