شمارهٔ ۲۳
ساقی، ز کرم پر کن این جام مصفا راآن روح مقدس را، آن جان معلا را
روزی که دهی جامی، از بهر سرانجامییک جرعه تصدق کن آن واعظ رعنا را
خواهی که برقص آید ذرات جهان از تودر رقص برافشانی آن زلف چلیپا را
ناصح، برو و بنشین، افسانه مخوان چندیناز سر نتوان بردن این علت سودا را
گفتی که: ز خود گم شو، تا راه بخود یابیتفسیر نمی دانم این رمز و معما را
هربار که من مردم صد جان دگر بردماحصا نتوان کردن اعجاز مسیحا را
قاسم نشود عاشق هرگز به هوای خودلیکن چه توان گفتن آن مالک دلها را؟