گنج

شمارهٔ ۱۷۱

آنکه دل بر دست و دارد قصد جان پیداست کیستوآنکه رو بنمود و دل برد از میان پیداست کیست
آنکه از هر ضرب شمشیرش دمادم میرسدعاشقان را صد حیات جاودان پیداست کیست
آنکه از روی حقیقت عاشق و معشوق اوستدر میان هر دو هم خود ترجمان پیداست کیست
آنکه مشکلهای رمز عشق را بر عاشقانمی کند روشن بصد لطف بیان پیداست کیست
هرکسی از شکر شکر لبش گوید سخندر میان شاکران شیرین زبان پیداست کیست
در حقیقت گرچه فرزندان عشقند این همهارشد اولاد و فخر دودمان پیداست کیست
گر کسی کژ مژ رود، یعنی که جامی خورده امغرق خمهای شراب لامکان پیداست کیست
هر دو عالم پر شد از نام و نشان یار و بازدر دو عالم یار بی نام و نشان پیداست کیست
قاسمی در عشق رسوا شد بکام دشمنانآنکه می نوشد بکام دوستان پیداست کیست