شمارهٔ ۳۷
لب عالم منم،چه لب؟لب لبمنکر این سخن مباش، «فتب »
عقل و جانم ربود و حیران ساختاین بود شاق عشق ونشائه حب
گر به جائی رسیده ای،ای دلسخن از ماه گو، چه جای شهب؟
گر ترا آه آتشین باشددر دمی حاصلست رفع حجب
ذات او در احاطه ای چون نیستدر گذر از نشان، مگو ز نصب
چون یقین شد که از یقین دوریدر طریق یقین درآ، «فاطلب »
قاسمی، وارهان به دولت عشقیوسف جان ازین غیابه جب