گنج

شمارهٔ ۴۴۹

خیالست این که: من بی یار باشممحالست این که: بی دلدار باشم
نباشم یک زمان از یار خالیاگر در جنت، ار در نار باشم
دمی کان دم جمال یار بینمز عمر خویش برخوردار باشم
ندانم قبله ای جز روی آن یاراگر در کعبه و خمار باشم
چو فیضی نیست جان را در دو عالمچه قید که گل فخار باشم؟
من آن دم از جهان آزاد گردمکه صید واحد قهار باشم
ز گستاخی که قاسم کرد در عشقز شب تا روز در زنهار باشم