گنج

شمارهٔ ۴۴۸

عیسی بظهور آمد، من مرده چرا باشم؟ایام بهار آمد، پژمرده چرا باشم؟
چون آتش آن هادی در تافت درین وادیدر رقصم و در شادی افسرده چرا باشم؟
آن محرم درویشان و آن مرهم دلریشانآمد بدوای جان، آزرده چرا باشم؟
زد خیمه ببستانها، هر جا گل و ریحانهامن لاله سیرابم، در پرده چرا باشم؟
صد سر نهان دارم، صد گنج عیان دارمبا این همه مال و زر، بی خرده چرا باشم؟
دل آمد و دین آمد و آن بحر یقین آمداندر حجب غفلت پرورده چرا باشم؟
قاسم، دل و دین دارم و آن نور مبین دارماندر حجب ظلمت دل مرده چرا باشم؟