گنج

شمارهٔ ۴۴۷

چشم گریان و دل زار و نزاری دارمدر نهان خانه دل نقش نگاری دارم
زر نابم، که ببازار جهان آمده اممحکی کو؟ که ببیند که عیاری دارم
من از آن شهر کلانم، نه از آن ده که توییبا همه خلق جهان دار و مداری دارم
تو چه دانی که من این جا بچه کار آمده ام؟که بصحرای بشر عزم شکاری دارم
پیش آهنگ خرانی و بدان مفتخریعلم الله، که از فخر تو عاری دارم
همچو بلبل که بنالد بهوای گل مستبا خیالش همه شب ناله زاری دارم
قاسمی نیست ازین شهره ملامت بگذارمن ز شهر دگرم، رو بدیاری دارم